دسته: بدون دسته

کیمیای خاک

خاکی که کیمیا شد

یکی از روزای کارمون تو دفتر بود، ازون روزایی که شدید درگیر بودیم و من نفهمیدم چطور ساعتا رفتن تا به خودم اومدم ساعت ۳ عصر شده بود ویادم اومد که چقدر گرسنم شده… دوستم…

داستان تولد هنرچی

اواخر سال ۱۳۹۶ بود؛ خواسته سالهای دورم درون قلبم شور و شدت بیشتری گرفته بود, بارها با خودم تکرار میکردم که لزومی نداره مسیر موفقیت کاری لزوما از مسیر تحصیلات بگذره. اما همون باورهای جامعه…
هنرچی

داستان اول: اناری که بهمون لبخند زد…

چهره شان متفاوت اما پر مهر و معصوم است. با کوچکترین توجهی، لبخند به لبشان می نشیند و با کوچکترین اخم و ناملایمتی، قلبشان می شکند و چهره شان در هم می رود؛ درست مانند…

سبد خرید